تحولات ملموس

چیزی درونم در حال تغییر است. چیزی ناشناخته. هنوز جرات نکرده ام اسم بالا رفتن سن و پختگی را رویش بگذارم چون مطمئن نیستم.

دیگه وجود و حضور هر کسی خوشحالم نمیکنه، حتی تامینم نمیکنه. برخلاف گذشته که گستره وسیعی از آدمها میتونستن با حضورشون روحیه م رو عوض کنن، از تنهایی درم بیارن یا خوشحالم کنن. الان در عین حالی که در دلم احساس خرسندی و آرامش دارم، دیگه دلم نمیخواد هر کسی زیاد بهم نزدیک بشه. انگار طرز فکرشون و جهان بینیشون بیشتر از قبل برام مهم شده. انگار دیگه حوصله ندارم هر کسی رو با هر طرز فکر و منشی کنارم تحمل کنم و اجازه بدم هرجور دلش میخواد رفتار کنه و من آدم مهربون مداراگر آسون گیر جمع باشم که بشنوم و از اون گوش در کنم. دیگه برام مهم شده که افراد با حرفاشون ازارم ندن، انگار جرات پیدا کردم آدمها رو با عذاب وجدان کمتری پس بزنم.

باید مینوشتم

چند روزی هست که باید اینجا می‌نوشتم

از هیجان این روزها، از پیشرفت کارها، از سرعت گرفتن زندگی‌، از خلسه به پایان رسیده

از دمیده شدن امید به زندگی و هدف پیدا کردن تلاشها،

از نمایان شدن نتیجه همه تجربه‌های ریز و درشت، از دیده شدن نتیجه همه هزینه‌های این سالها

از آرامشی که این روزها دارم، از استرس همیشگی‌ که دیگر نیست، گورش را گم کرده و با باد رفته

امروز دیگر باید می‌نوشتم و خودم را خلاص می‌کردم از این همه حرف و هیجان و احساس

زندگی مسخره معمولی

مسخره ست، ولی وقتی بیخوابی شبانه برمیگرده، اتفاقای عجیب غریب میافته و در عین حال من با آهنگ های شاد برای خودم قر میدم و با خودم قول و قرار های سفت و محکم میذارم، یعنی زندگی به حالت عادیش برگشته، یعنی این خود منم 😅

باران می‌بارد امروز

IMG_20170126_135934.jpg

توی همین موقعیتی که توی عکس هست نشستم و هوای خنک میخوردم و به شکایت این و اون از بارون گوش می دادم که همشون می گفتن وای چه سرده وای بارونه، وای خیس شدیم، وای چه وضعیه و لبخند میزدم و به قول ص خنکی توی خودم ذخیره می کردم برای تابستون جهنمی اینجا.

دلپذیر و دلچسب بهترین واژه های توصیف کننده حال و هوا بود.

یاد صبح های تاریک زمستون می افتادم که ۶ صبح باید از خونه میزدم بیرون که به دبیرستان برسم و‌بارون می بارید و من همین تیکه ناقص از شعر رو‌که بلد بودم اینقدر زمزمه می کردم تا برسم به ایستگاه اتوبوس و اغلب تنها جنس مونثی بودم که اون‌وقت صبح توی اون مسیر بود.

حالا همه چیز عوض شده،

نه صبح به اون زودی مجبورم تو سرما از خونه بزنم بیرون، نه هوا اونقدر سرد میشه دیگه، نه اونقدر جوونم، نه اجباری به درس خوندن دارم، نه دیگه اونقدر از دنیا طلب دارم.

به جز یه چیز که عوض نشده، هنوز بقیه شعر رو‌بلد نیستم:

باران می‌بارد امشبد، دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته، ره می سپارد امشب

این کلام ،آخرینت،

برده میل زندگی را از سر من

گفته بودی، که میایی…

 

دوباره باد می آید

این بار از سمت جنوب

از لابلای کوه های سرسبز و دره های پر آب

از سمت رودخانه های پوشیده از مه روان صبحگاه

از میان نا امیدی و سکوت

صدایی می آید،

سرودی که می خواندم به یک تجربه مبهم

دل

دله دیگه، حالیش که نیست. یهو به سرش میزنه همینجوری که لم داده پای اینترنت پر سرعت و فیلم میبینه و کار می کنه، همزمان از اون گیت پلیس فرودگاه رد بشه، پاسپورتشو فروکنه تو اولین جیب دم دست و بایسته روی پله های برقی و وسط جمعیت دنبال چهره های آشنا بگرده. بعد که پاش به زمین رسید یه نفس راحت بکشه و همه دلهره ها و انتظارهاش در یک لحظه با یه بازدم از تن دربیاد بره قاطی هوای مسموم شهر بشه.

دله دیگه، حالیش که نیست.

غنیمت های رفته از یاد

نشستم به مرتب کردن عکسها 2013 به این طرف، تا حدود یک سال و نیم دووم آوردم که فای ها رو باز کنم و عکس ها رو موضع بندی کنم. گودبای پارتی ناتاشا رسید، جرات کردم فیلمهاشو باز کنم. پیانو میزد، گیتار میزد و آوازهای روسی میخوند، توی مهمونی همه باهم آهنگ های پرتغالی می خوندن، و من در کنار یه آدم اون موقع عزیز بودم. با اینکه غصه داشتیم ولی چقدر دلمون به هم گرم بود همه.

دلم برای صدای ناتاشا تنگ شد و حسرت خوردم که چرا به جای امید بستن به آدمهای ول معطل وقت بیشتری با دختر نگذروندم. چقدر حالم از این شهر و سکوت بی رحمش به هم میخوره، چقدر زندگی گه گرفته و ناچیزه اینجا. چقدر رنگ و موسیقی و خنده کم داره این شهر.

دلم برای همه آدمهایی که از اول زندگیم باهاشون دوست شدم تنگ شد یهو. حتی یکیشونم الان بودنش غنیمته