زندگی مسخره معمولی

مسخره ست، ولی وقتی بیخوابی شبانه برمیگرده، اتفاقای عجیب غریب میافته و در عین حال من با آهنگ های شاد برای خودم قر میدم و با خودم قول و قرار های سفت و محکم میذارم، یعنی زندگی به حالت عادیش برگشته، یعنی این خود منم 😅

باران می‌بارد امروز

IMG_20170126_135934.jpg

توی همین موقعیتی که توی عکس هست نشستم و هوای خنک میخوردم و به شکایت این و اون از بارون گوش می دادم که همشون می گفتن وای چه سرده وای بارونه، وای خیس شدیم، وای چه وضعیه و لبخند میزدم و به قول ص خنکی توی خودم ذخیره می کردم برای تابستون جهنمی اینجا.

دلپذیر و دلچسب بهترین واژه های توصیف کننده حال و هوا بود.

یاد صبح های تاریک زمستون می افتادم که ۶ صبح باید از خونه میزدم بیرون که به دبیرستان برسم و‌بارون می بارید و من همین تیکه ناقص از شعر رو‌که بلد بودم اینقدر زمزمه می کردم تا برسم به ایستگاه اتوبوس و اغلب تنها جنس مونثی بودم که اون‌وقت صبح توی اون مسیر بود.

حالا همه چیز عوض شده،

نه صبح به اون زودی مجبورم تو سرما از خونه بزنم بیرون، نه هوا اونقدر سرد میشه دیگه، نه اونقدر جوونم، نه اجباری به درس خوندن دارم، نه دیگه اونقدر از دنیا طلب دارم.

به جز یه چیز که عوض نشده، هنوز بقیه شعر رو‌بلد نیستم:

باران می‌بارد امشبد، دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته، ره می سپارد امشب

این کلام ،آخرینت،

برده میل زندگی را از سر من

گفته بودی، که میایی…

 

دوباره باد می آید

این بار از سمت جنوب

از لابلای کوه های سرسبز و دره های پر آب

از سمت رودخانه های پوشیده از مه روان صبحگاه

از میان نا امیدی و سکوت

صدایی می آید،

سرودی که می خواندم به یک تجربه مبهم

دل

دله دیگه، حالیش که نیست. یهو به سرش میزنه همینجوری که لم داده پای اینترنت پر سرعت و فیلم میبینه و کار می کنه، همزمان از اون گیت پلیس فرودگاه رد بشه، پاسپورتشو فروکنه تو اولین جیب دم دست و بایسته روی پله های برقی و وسط جمعیت دنبال چهره های آشنا بگرده. بعد که پاش به زمین رسید یه نفس راحت بکشه و همه دلهره ها و انتظارهاش در یک لحظه با یه بازدم از تن دربیاد بره قاطی هوای مسموم شهر بشه.

دله دیگه، حالیش که نیست.

غنیمت های رفته از یاد

نشستم به مرتب کردن عکسها 2013 به این طرف، تا حدود یک سال و نیم دووم آوردم که فای ها رو باز کنم و عکس ها رو موضع بندی کنم. گودبای پارتی ناتاشا رسید، جرات کردم فیلمهاشو باز کنم. پیانو میزد، گیتار میزد و آوازهای روسی میخوند، توی مهمونی همه باهم آهنگ های پرتغالی می خوندن، و من در کنار یه آدم اون موقع عزیز بودم. با اینکه غصه داشتیم ولی چقدر دلمون به هم گرم بود همه.

دلم برای صدای ناتاشا تنگ شد و حسرت خوردم که چرا به جای امید بستن به آدمهای ول معطل وقت بیشتری با دختر نگذروندم. چقدر حالم از این شهر و سکوت بی رحمش به هم میخوره، چقدر زندگی گه گرفته و ناچیزه اینجا. چقدر رنگ و موسیقی و خنده کم داره این شهر.

دلم برای همه آدمهایی که از اول زندگیم باهاشون دوست شدم تنگ شد یهو. حتی یکیشونم الان بودنش غنیمته

از اسکلت پاندا تا رود راین

فردا صبح نسبتا زود راهی پایتخت میشم که گشتی بزنم و دوستی رو ببینم و عصر پرواز کنم به شمال شرق تر. کنار رودخانه راین

پارسال درست همین امروز بود که چمدونم رو بستم، با گرگ ها و کاجستان های آلپ خداحافظی کردم و برگشتم اینجا.

اینقدر برای بستن کوله بار این سفر آرامش داشتم که در عرض ده دقیقه همه چیز رو چیدم روی تخت و بعد هم توی کوله.

اینقدر بیخیال که قبل از سفر به فکرم رسید اسکلت پانداها چجوریه؟ دمشون چقدریه و تو چه‌وضعیتی نگه میدارن؟ 🐼😁

شوخی زشت سفر هم این بود که دقیقا همین امشب قبل از سفر به آلمان فیلم پسری با پیژامه راه راه رو دیدم 😶

دلگرمی-تنگرمی

نشسته بودیم کنار هم و‌ میل میزدیم به کفش های بافتنی سفید. درست مثل یک مادر و دختر واقعی

شوخی می کردیم و‌شوخی می کردند با ما

پدر خانواده گفت: حالا دارید چی می بافید؟

مادر جواب داد: کفش خواب می بافیم برای زمستان یاسمن. حالا که دوست پسر نداره حداقل پاهاش گرم باشه

و بلند بلند خندیدیم.

فکر کردم فایده نداره بودن کسی که بلد نیست دل آدمو گرم کنه، چون حتی یه کیسه آب جوش هم میتونه تن آدم رو‌گرم کنه