شب بیداری احمقانه

دیسکوی احمقانه امشب هم ادامه داره، قید خواب رو زدم تا زمانی که مغزم واقعا خاموش بشه.

می دونم اون بیرون چه خبره. یه سری نیمکت و میز چیدن تا ده متری سن که ملت بشینن و حرف بزنن و‌بخورن چون می دونن این مردم حال بلند شدن و رقصیدن ندارن. فقط یه جایی بدی برای نشستن، یه آبجو بدی دستشون و‌یه بهانه که احساس مسئولیت نکنن. آهنگ های شل و ول و آبکی مردم مثل بز نگاه می کنن و هیچ هیجانی توی چهره هاشون نمی بینی. البته اینها جشن های آخر تابستونه، ولی اشکالش اینه که هیچ کدوم از این برنامه ها فرقی باهم و‌برای مردم نداره، یعنی انگار نه انگار فصلی عوض میشه، عمری میگذره، چیزی تغییر میکنه. همیشه همه چیز ثابته اینجا.

خلاصه که امروز صبح تا ظهر سگ‌بودم، امیدوار بودم فردا بتونم‌صبح‌ زودتر بیدار شم برم هواخوری امروز که نشد، ولی بعید می دونم بشه

خواب زده ها

میدون اصلی شهر فسقلی‌ رو کرده بودن دیسکو و میکوبیدن.‌به هر زوری بود امشب ساعت یک و‌خرده ای خوابوندم خودمو. نزدیک به چهار که دیسکو باید تعطیل بشه دی جی داشت زور آخرشو میزد و بنابراین از خواب پریدم 😤😤😤 ترجیع‌بند آهنگشم این بود:

این گه خیلی خوبه، این گه خیلی خوبه …آلی آخر

بعدشم یه ذره آهنگ مبارک باد زد و‌ملتو‌فرستاد خونه که البته معنیش تحمیل خداحافظی های لوس‌و‌کشدار پرتغالی توی کوچه ها و لاجرم زیر پنجره اتاق منم می شد.

مغزم داره تیر می کشه، بمیرید با این برنامه های بی معنی تون، این از اون شهر مرده و فرهنگ کپک زده آدمهاش که همه‌رو دشمن هم کرده  این از گند زدن به استراحت ملت. مردم دیسکو بخوان میرن توی اون خراب شده که اتفاقا یکیشم دقیقا بغل خونه من بدبخته با مشتری های مزخرفش.

اعصاب ندارم کسی دمپرم نیاد

شب بیدار

این روزها انگیزه دارم که‌وزن کم کنم و از بیحالی و خمودگی بیرون بیایم. دیروز بدنم نکشید، خوابیدم، حسابی و عمیق خوابیدم.

نتیجه اش شد بیخوابی مکرر امشب در پس شب قبل.

بیخوابی که قدر باشد، نه کتاب و فیلم حریفش می شود نه روش های دیگر.

اما بدترین درد بیخوابی، احساس تنهایی و دلتنگی ست. دلتنگی برای دورترین آدمها، و دلتنگی دردناک برای عزیزترین ها. اما تنهایی نیمه شب عمیق تر است، چون اگر هم‌سراغی بگیری میانه خوابشان، یا آماده شدن برای صبح‌جدیدشان خواهد بود، وقت دلتنگی برای آنها نیست.

هی دستم رفت که میان درد کشیدن برایش خطی بنویسم، عکسی بفرستم، یا حرفی بزنم، اما نه، دیگر نه. با خودم عهد کردم که وزن کم کنم و خبری از او نگیرم. همین باشد برنامه من تا آخر امسال که از خودم راضی بمانم. انتظار و دل بستن یکطرفه موقوف

دوباره باد می آید

دوباره باید بست. دوباره باید رفت. دوباره باید دور شد. و شاید هم نزدیک شد.

دوباره باد می آید و من سوارش می شوم.

پیراهن بادسواری ام را کجا گذاشته بودم؟

دوراهی

باید به یکی بگم چرا تمام دیشب خواب به چشمم نیومد. اما اگه بگم عجله کردم و اگه نگم بیخوابی می مونه تا دیوونه بشم.

چیکار کنم؟ برم یا باز صبوری کنم؟ بگم بهشون یا نگم؟ اینهمه رازداری تا حالا فایده ای هم واسشون داشته؟

اگر چرخ دنیا بچرخد و …

دارم فکر می کنم اگه یه روز چرخ دنیا اینجوری بچرخه که یه سری حیوانات به حدی از تکامل برسن که قدرت رو از گونه آدمیان بگیرن و بازمانده های آدمها رو توی دادگاه های خودشون با قوانین خودشون محاکمه کنند و  اونجا  ازمون بپرسن: «به چه حقی ما حیوونا رو زجر می دادید و شکنجه می کردید برای تفریح خودتون» چه جوابی میتونیم بهشون بدیم؟

بگیم فرهنگ وهنجارهای اجتماعمون بهمون این اجازه رو میداد؟

مگه نازی ها هم توی دادگاه ها همین جواب ها رو ندادند؟

بعد مگه‍ قاضی ازشون نپرسید خب مگه تو عقل و احساس نداشتی که بفهمی داری یه موجود دیگه رو اینطور ناعادلانه از حق زندگی آروم محروم می کنی؟

و مگه بعدش همون آدمها محکوم نشدند؟

سرنوشت ما توی دادگاه حیوونا چی میشه؟

خیالپردازیه ولی مگه تکامل فقط مخصوص آدمهاست؟