زمین بایر

اینجوری میشه که بعد از روزهای روز، بارون تموم میشه و سر و صداها میخوابه نه از سر اینکه قائله به ظاهر ختم شده چون مگه اون روزی یه لیوان آبی که شابد بخوری شاید نخوری و دوروز در هفته 8 ساعت سر بچه های مردم داد بزنی و بقیه روزا هم از سر شلوغی … بیشتر بخوانید

فوران آدرنالین در خیابان

کارم کشیده به داد زدن و فحش دادن به پلیس توی خیابان حال معده م این چند روز اخیر اصلا خوب نیست و آدرنالینم خیلی بالاست. امروز مثل همیشه و مثل همه با حوصله پشت تمام چراغ قرمزها صبر کردم و بعد از عرض خیابون رد شدم. مثل بچه آدم. وسط میدون صادقیه مثل همیشه … بیشتر بخوانید

کوله پشتی سنگین تجربه یک دبیر جشنواره

خوب است که زمین می چرخد و روزگار می گردف تا من یادم بیاید که رویارویی با هر مشکلی، چقدر آدم را توانمند و مستحکم تر میکند! چقدر . و غالبا نتیجه ی ازن روزهای سخت کوله بار تجربه است. اینبار حتی سنگین تر از همیشه ضعف هایم را جلوی چشمم مرور می کند نقاط … بیشتر بخوانید

و یکبار دیگر، 9 شهریور

CheetahDay90_Final_Small

سلام. بدو بدو اومدم بگم که بالاخره جشنواره روز یوز نزدیک شد. خیلی نزدیک. اونقدر که دیگه میشه به خوبی فشارهاش رو لمس کرد. اما خوشحالم. خیلی خیلی زیاد! احساس عشق بسیار زیاد به همه ی اطرافیانم دارم. از چند روز پیش که فکرم درگیر بود، الان خیلی خیلی فکرم آزاد و سبک شده. به … بیشتر بخوانید

پایان راه

نمیدونم چرا این شعرم هنوز که هنوزه سر کهنه شدن نداره… ————————————————————– رفتن همانقدر طبیعی خواهد بود که آمدن. وقتی با ریزش پل علاقه به دره ی تنفر تو راهی برای بازگشت باقی نماند من برای تو در نهایت شب فرو خواهم رفت در حالی که رد پایم را روی پل شکسته می گذارم. دیگر … بیشتر بخوانید

خود کشی

suicide

تیغ درد دارد رودخانه خیس است اسید می سوزاند سم حال آدم را بد می کند تفنگ خلاف قانون است طناب وا می دهد گاز بوی بدی دارد زنده بمانی بهتر است…

غم های نهفته در شادی یا مراسم افطاری انجمن یوز

امشب هشتمین مراسم افطاری انجمن بود. همه چیز خیلی خوب برگزار شد. فضای دوستانه و صمیمی باعث شد همه احساس راحتی کنند. یا لااقل اینطور امیدوارم. چیزی که نظر منو جلب کرد یکجا جمع شدن آدمهایی بود که میدونم خیلی هاشون گرفتاری های کوچیک و بزرگی دارند که روز و شبشون رو تحت تاثیر جدی … بیشتر بخوانید

به یاد زمانی که دغدغه ای در گلو می تپید

هندوانه ابوجهل

هندوانه های تلخ همسایه کیلویی هزار و چهارصد سال به شرط خریت. تفاله ی اخبار جویده به روز رسیده که نشخوار می کنیم میان حفره های چهارده گانه. وقتی گوشهای درازم برای نشنیدن هنوز کوتاه است، حنجره ام را چشمهایم را و جنین هایم را توی شیشه های الکل نگه می دارم و هر روز … بیشتر بخوانید

افتخارات یک پیش مربی بسکتبال

امروز داد زدم سر بچه های مردم عجیب بود برایشان و برگشتند و شوک زده نگاهم کردند. مطمئنم حتی نفهمیدند دقیقا چه می گویم… اما لازمشان بود. باید غرور بعضی هاشان شکسته می شد. غروری که داشت بقیه بچه ها ی کوچکتر و ضعیف تر را له می کرد. سنت مزخرفی که توی تمام باشگاه … بیشتر بخوانید

مربی تر از قبل در بسکتبال

بالاخره یه جورایی مربی بسکتبال شدم. امروز دومین جلسه کار آموزیم بود. خیلی لذت بخشه. با یه مشت حدود 50-60 تا بچه زیر 12 سال کار کردن و سر و کله زدن باهاشون. در حالیکه به شدت ازت می ترسن و حساب می برن. ترسی خودت براشن نساختی بلکه مربی اصلیشون که مربی خودتم بوده … بیشتر بخوانید

چند خط از دوستانم

این روز ها که آتش می بارد از آسمان، گرمای خورشید از سینه ی دوستان من هم بیرون می زند. این روزها، روزهای با دوست بودن است. دقیقا همین روزها که دلم نمی خواهد تنها باشم، جمع های دوستانه و شادی مهیا هست که می توانم تصمیم بگیرم پایم را توی کدامشان بگذارم دیروز مهمان … بیشتر بخوانید

ردپای شادی

زنگ زده بودم اداره کل محیط زیست چهارمحال و بختیاری که مجوز سفر سبزکوه را برایشان بفرستم اون چند دقیقه ای که منتظر بودم آقای پاسخگوی تلفن عینکشو پیدا کنه و  شماره فکس اداره رو برام بخونه و آخرش پیدا نکرد و اشتباه خوند که خودم فهمیدم؛ سر و صدای بازی پرنده ها روی درخت … بیشتر بخوانید

هموطن من نفهمید

هی می خوام غر نزنم. هی می خوام جنبه های خوب قضیه رو بگم اما گاهی نمی شه. واقعا نمی شه تنهایی تحملش کرد. امروز روز زمین پاک بود. توی پارک آب و آتش از طرف اداره محیط زیست استان تهران نمایشگاهی برپا شده بود. نمایشگاه محقری بود که البته با حضور مردمی که به … بیشتر بخوانید

روز خوب تولدم

امروز تولدم بود به همین سادگی تا حالا یک چهارم قرن زندگی کردم. احساس میکنم تا حالا عمرم رو مفید گذروندم و از این سالها در مجموع راضی ام مخصوصا که سیل تبریک ها امروز بهم ثابت کرد چقدر دوست خوب دارم. دوستایی که خیلی هاشون از فیلتر زمان و مشکلات گذشتند و بازهم تولدم … بیشتر بخوانید

یک آدم بی اعصاب مثل من

اینم شده بساط ما یه زمان که بچه بودیم باید گریه می کردیم که احساسمون رو بفهمن نگو اون آدم بزرگا می فهمیدن و به روی خودشون نمی آوردن و احساس مسئولیت می کردن و هوامونو داشتن و هی باید تنهایی زور میزدیم که حرف حسابشونو بفهمیم حالا که یه بند انگشت قدمون بلند شده … بیشتر بخوانید

38-75

با افتخار نتيجه ي مسابقه ي بسکتبال امروزمون رو اعلام مي کنم. مسابقه ي امروز جمعه بين تيم ما يعني منطقه 5 و تيم منطقه ي 11 در رده ي سني بزرگسالان با نتيجه ي 38 -75 به نفع ما تموم شد و جاتون خالي خيلي چسبيد. فعلا همين! فقط اينو بگم که امروز من و … بیشتر بخوانید

باران می بارد بر این بام های خاکستری

اولین باران پاییزی امسال درست وقتی شروع شد که ساعت 8 و چند دقیقه ی شب پام رو از باشگاه گذاشتم بیرون

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.