پایان راه
نمیدونم چرا این شعرم هنوز که هنوزه سر کهنه شدن نداره… ————————————————————– رفتن همانقدر طبیعی خواهد بود که آمدن. وقتی با ریزش پل علاقه به دره ی تنفر تو راهی برای بازگشت باقی نماند من برای تو در نهایت شب فرو خواهم رفت در حالی که رد پایم را روی پل شکسته می گذارم. دیگر … بیشتر بخوانید
به یاد زمانی که دغدغه ای در گلو می تپید
هندوانه های تلخ همسایه کیلویی هزار و چهارصد سال به شرط خریت. تفاله ی اخبار جویده به روز رسیده که نشخوار می کنیم میان حفره های چهارده گانه. وقتی گوشهای درازم برای نشنیدن هنوز کوتاه است، حنجره ام را چشمهایم را و جنین هایم را توی شیشه های الکل نگه می دارم و هر روز … بیشتر بخوانید
