فوران آدرنالین در خیابان
کارم کشیده به داد زدن و فحش دادن به پلیس توی خیابان حال معده م این چند روز اخیر اصلا خوب نیست و آدرنالینم خیلی بالاست. امروز مثل همیشه و مثل همه با حوصله پشت تمام چراغ قرمزها صبر کردم و بعد از عرض خیابون رد شدم. مثل بچه آدم. وسط میدون صادقیه مثل همیشه … بیشتر بخوانید
طرف رفته نشسته رو دیواره غار عکس گرفته. این غار رسوبی کتله خور در زنجان هست. به شوخی و کنایه بهش میگم آخه پسرجون، این چه کاریه کردی؟ فکر نمی کنی این رسوبات خراب میشن؟ تو که میدونی چند صد سال طول میکشه تا نمی دونم چند میلیمتر از اینا تشکیل بشه… میگه میدونم اما … بیشتر بخوانید
اندر احوالات پایان روزهای «بازیابی خویش»
روزهای بازیابی خویش تموم شد. حالم را حسابی جا آورد. مخصوصا که به یک مسافرت شاد به سرزمین شگفت انگیز ایلام ختم شد. دیدن جنگل های بلوط و سنجاب های بازیگوش، در نوردیدن دره زینگان با اون دیوار های نمناک و آبچکان و مناظر کیف دار، رود سیمره، قایق سواری و دراز کشیدن توی رودخانه. … بیشتر بخوانید
از تجربیات یک نیمه مربی بسکتبال. شروع تمرین ها
امروز سومین جلسه تمرین بچه ها بود. من دو هفته دیر رسیدم و امروز اولین روزی بود که سر تمرین تیم بسکتبال نوجوانان منطقه حاضر بودم. دارند برای مسابقات استان تهران آماده می شوند. اولش خیلی روی ماجرا سوار نبودم. هنوز ایده ای برای تمرین دادن بهشون ندارم و از بچه های دیگه کمک می … بیشتر بخوانید
کلاغ ها هار نمی شوند
اتفاقی که دوست نداشتم افتاد. از انیستیتو پاستور زنگ زدند خانه که به یاسمن بگویید فردا حتما برای تزریق نوبت دوم سرم هاری مراجعه کند. دوست نداشتم به خانه زنگ بزنند. از طرفی این جور موقع ها یادم می رود که شماره خانه را اشتباه بدهم. مامانم پرسید برای چی رفته بودی واکسن هاری بزنی؟ … بیشتر بخوانید
روزهای بازیابی خویش. ظهر روز سوم
ساعت 12. دفتر انجمن یوزپلنگ ایرانی کلاغ ها ذاتا جَلد هستن امروز روز تنهایی بود. دنبال هرکی گشتم یه گپی بزنیم کسی وقت نداشت. ریسک مرخصی وسط هفته و قرار گذاشتن های یه دفعه ای همینه. اینه که «لارا فابین» هی توی گوشم شعر خوند و باهم راه افتادیم دنبال چند تا ریزه کاری عقب … بیشتر بخوانید
روزهای بازیابی خویش. ظهر روز دوم
اگه رفیق دیوونه ای داشته باشی که فقط به خاطر دیدن تو 220 کیلومتر از شمال بکوبه بیاد تهران و فرداش برگرده بره بقیه کارشو پی بگیره با اینکه میدونه هفته بعد بازم می بینید همو… یعنی می تونی حس خوب دوست داشته شدن رو تمام مدت دیدار زیر دندون مزمزه کنی. این دو … بیشتر بخوانید
روزهای بازیابی. ظهر روز اول
اینو یادم رفت برای دیروز تعریف کنم: ساعت 1 ظهر، شهرک غرب، رستوران گیاهی زمین یه کانکس نه چندان بزرگ اما یه دنیای صمیمی و دوست داشتنی. پر از بوهای خوب و آرام بخش واشتها برانگیز پیتزای اقیانوس و بشقاب سوخاری سفارش دادیم. تا زیر چشمهام غذا خوردم… جدا از گیاهی بودنش واقعا خوشمزه و … بیشتر بخوانید
روزهای بازیابی خویش. عصر روز اول
رفتیم پاتوق سبز. یک جایی را اختصاص داده اند به محیط زیستی ها که بیایند و دور از چشم نیروهای تامین امنیت ملی درد دل کنند و گاهی هم حرفهایی بزنند. اینبار موضوع جمع اوری امضا بوده. موضوعش جمع آوری 200 امضا بود برای نجاات جان محیط بانی محکوم به اعدام. اما آنموقع که من … بیشتر بخوانید
روزهای بازیابی خویش. نزدیک ظهر روز اول
ساعت یازده. چهار راه ولیعصر ضلع جنوب غربی چهار راه: عده ای جمع شده بودند دور مرد 30 ساله و قد بلندی که از ناراحتی صدایش گرفته بود. کلافه بود و مستاصل. نمی توانست گریه کند، اگر بلد بود گریه می کرد. ازش دزدی شده بود. شی با ارزشی که متعلق به مادرش بود را … بیشتر بخوانید
روزهای بازیابی خویش. صبح روز اول
ساعت 9 صبح: انیستیتو پاستور ایران از این در به آن در رفتم که بفهمم مشکل را باید با چه کسی در میان بگذارم. از صبح روز چهارشنبه تا به حال هر دکتر و جوابگوی تلفنی در پاستور خیالم را راحت کرده که فقط واکسن کزاز و دیفتری لازم است بزنی و دیگر هیچ. … بیشتر بخوانید
روزهای بازیابی خویش. قبل از روز اول
مرخصی گرفتم. یعنی یه جورایی به زور فرستادن مرخصی تصمیم گرفتم در اولین ساعات مرخصی یکی از کارهای عقب افتاده زندگی ام را انجام دهم. به عنوان اولین کار، شروع کردم یکی یکی مکالمات اس ام اسی با آدم ها را پاک کردن. از دفتر تا خانه با احتساب ترافیک، زمان گرفت. باید ذهنیتم از … بیشتر بخوانید
من و دوستم آقای پاستور
داشتم از لاشه ی قدیمی یه حیوون نمونه می گرفتم که بی احتیاطی کار دستم داد و زدم انگشتمو بریدم. حالا یکی دو روزه هر کی رو پیدا می کنم در مورد خطرات احتمالی و پیشگیری های ممکن ازش اطلاعات در میارم. امروز پنجشنبه بود و انیستیتو پاستور تعطیل بود. رفتم یه مرکز بهداشتی درمانی … بیشتر بخوانید
کوله پشتی سنگین تجربه یک دبیر جشنواره
خوب است که زمین می چرخد و روزگار می گردف تا من یادم بیاید که رویارویی با هر مشکلی، چقدر آدم را توانمند و مستحکم تر میکند! چقدر . و غالبا نتیجه ی ازن روزهای سخت کوله بار تجربه است. اینبار حتی سنگین تر از همیشه ضعف هایم را جلوی چشمم مرور می کند نقاط … بیشتر بخوانید
و یکبار دیگر، 9 شهریور
سلام. بدو بدو اومدم بگم که بالاخره جشنواره روز یوز نزدیک شد. خیلی نزدیک. اونقدر که دیگه میشه به خوبی فشارهاش رو لمس کرد. اما خوشحالم. خیلی خیلی زیاد! احساس عشق بسیار زیاد به همه ی اطرافیانم دارم. از چند روز پیش که فکرم درگیر بود، الان خیلی خیلی فکرم آزاد و سبک شده. به … بیشتر بخوانید
پایان راه
نمیدونم چرا این شعرم هنوز که هنوزه سر کهنه شدن نداره… ————————————————————– رفتن همانقدر طبیعی خواهد بود که آمدن. وقتی با ریزش پل علاقه به دره ی تنفر تو راهی برای بازگشت باقی نماند من برای تو در نهایت شب فرو خواهم رفت در حالی که رد پایم را روی پل شکسته می گذارم. دیگر … بیشتر بخوانید
خود کشی
تیغ درد دارد رودخانه خیس است اسید می سوزاند سم حال آدم را بد می کند تفنگ خلاف قانون است طناب وا می دهد گاز بوی بدی دارد زنده بمانی بهتر است…


