معلم های دیروز- معلم های امروز
امروز رفته بودم دیدن یه دوست خیلی عزیز. دوستی که دوره ی کوتاه ولی دشوار بیماری رو گذرونده بود و حالش خیلی بهتر بود. متاسف شدم که وقت بیماری نبودم پیشش اما حاش بدتر از اونی بوده که بخواد کسی رو از خودش باخبر کنه. یه روز بعد از سالها کش و واکش توی محل … بیشتر بخوانید
بهاری که هنوز نیامده…
مطمئن بودم بهار که بیاد حالم خوب میشه. همیشه یه مقدار حالم خوب میشد و دوباره نزدیک تولدم بدخلق و بهانه گیر میشدم و دوستامو میرنجوندم و دوباره بعدش آدم میشدم. امسال هنوز بهار نشده. واسه همین اصلا حس نمی کنم که تولدم هم نزدیکه. چون هنوز خوب نشدم که بخوام دوباره بد بشم. این … بیشتر بخوانید
سالی که گذشت یا تجربه ی یکسال مادر بودن
امسال هم تمام شد رفت پی کارش امسالی که برای من و حتما خیلی های دیگر پر از سختی بود، پر از ناراحتی. نه اینکه خوشی نبود اما آنقدر کفه ی سختی هایش سنگین بود که خوشی ها وقت نمی کردند مرهم شوند و التیام بدهند. امسالِ من، از همین موقع های 89 شروع شد. … بیشتر بخوانید
:)
سلام. سلام به دوستای خوبم این روزا حالم خیلی بهتره. دارم زندگی میکنم ، بیشتر لبخند میزنم و گاهی هم می خندم. آروم آروم شروع کردم به بلند شدن و ایستادن و اطراف رو نگاه کردن و اوضاع رو بررسی کردن و آماده شدن برای تصمیم گیری و حرکت کردن شرط ادب بود که بعد … بیشتر بخوانید
هم اتاقی شلخته
هم اتاقی جدیدمو معرفی می کنم: بلغور! البته گاهی فضول هم بهش میگم. تو این دو روزی که آوردمش خونه تلافی تمام مارها و لاک پشت ها و بقیه حیوونایی که اتاقمو با نزاکت تمام تمیز نگه داشته بودن درآورد و تمام سوراخ سنبه های اتاق و بلکه پذیرایی رو با فضله های گرد و … بیشتر بخوانید
لعنت به من، لعنت به تو، لعنت به زندگی
لعنت به این حسی که هیچ جور افسارش دستم نمیاد. لعنت به حالی که خوب نمیشه لعنت به این زندگی عوضی که هی ادمو مینداه تو ماجراهایی که دلش نمیخواد وقتی توی زندگی برسی به نقطه ای که هیچ کس نباشه بتونی راحت بهش محبت کنی و راحت بهت محبت کنه یعنی دیگه خدا هم … بیشتر بخوانید
اولین روز معلمی من
پژوهش درس میدهم به دبستانی ها نتیجه کار عالی بود. همانی بود که دلم می خواست ببینم. اینکه اول دبستانی ها بعد از دیدن فیلم لاک پشت و لمس لاک پشت و مقایسه آن با خودش و بازی کردن در مورد آن چهاردست و پا کف کلاس راه بیافتند و ادای لاک پشت در بیاورند … بیشتر بخوانید
پنج حکایت بارانی
پرده چهارم:
جابجا بساط چتر فروشی برپاست. مارک هایشان اکثرا مشابه است و قیمت ها متفاوت. چتری که توی پاساژ آسمان ونک باید بخری 15-20 هزار تومان، کنار خیابان میخری 3-4 هزار تومان.
هر بار یاد حکایت ژاپنی می افتم که مادری دو پسر داشت، یکی چتر می فروخت و دیگری بادبزن. روزی که آفتاب بود پیرزن دعا میکرد باران ببارد که پسر اولش ضرر نکند، روزی که بارانی بود دعا میکرد هوا آفتابی شود تا پسر دوم بی پول نماند. یادم نیست نتیجه آخلاقی قصه چه بود اما…
طرف رفته نشسته رو دیواره غار عکس گرفته. این غار رسوبی کتله خور در زنجان هست. به شوخی و کنایه بهش میگم آخه پسرجون، این چه کاریه کردی؟ فکر نمی کنی این رسوبات خراب میشن؟ تو که میدونی چند صد سال طول میکشه تا نمی دونم چند میلیمتر از اینا تشکیل بشه… میگه میدونم اما … بیشتر بخوانید
من و دوستم آقای پاستور
داشتم از لاشه ی قدیمی یه حیوون نمونه می گرفتم که بی احتیاطی کار دستم داد و زدم انگشتمو بریدم. حالا یکی دو روزه هر کی رو پیدا می کنم در مورد خطرات احتمالی و پیشگیری های ممکن ازش اطلاعات در میارم. امروز پنجشنبه بود و انیستیتو پاستور تعطیل بود. رفتم یه مرکز بهداشتی درمانی … بیشتر بخوانید
پایان راه
نمیدونم چرا این شعرم هنوز که هنوزه سر کهنه شدن نداره… ————————————————————– رفتن همانقدر طبیعی خواهد بود که آمدن. وقتی با ریزش پل علاقه به دره ی تنفر تو راهی برای بازگشت باقی نماند من برای تو در نهایت شب فرو خواهم رفت در حالی که رد پایم را روی پل شکسته می گذارم. دیگر … بیشتر بخوانید
خود کشی
تیغ درد دارد رودخانه خیس است اسید می سوزاند سم حال آدم را بد می کند تفنگ خلاف قانون است طناب وا می دهد گاز بوی بدی دارد زنده بمانی بهتر است…
مربی تر از قبل در بسکتبال
بالاخره یه جورایی مربی بسکتبال شدم. امروز دومین جلسه کار آموزیم بود. خیلی لذت بخشه. با یه مشت حدود 50-60 تا بچه زیر 12 سال کار کردن و سر و کله زدن باهاشون. در حالیکه به شدت ازت می ترسن و حساب می برن. ترسی خودت براشن نساختی بلکه مربی اصلیشون که مربی خودتم بوده … بیشتر بخوانید
سفری به بهشت و بهارانش
تعطیلات آخر هفته گذشته سفر بودم چه سفری، چه شگفتی هایی! دلم می خواد درست حسابی و کامل تعریف کنم دلم نمیاد سرسری از اتفاقاتش بگذرم. فقط اینو بگم که توی سه روز این چند جا رو دیدم، اونم درست حسابی و بدون عجله: 2 تا آبشار، 2 تا غار، فتح یک قله، یک اثر … بیشتر بخوانید
هموطن من نفهمید
هی می خوام غر نزنم. هی می خوام جنبه های خوب قضیه رو بگم اما گاهی نمی شه. واقعا نمی شه تنهایی تحملش کرد. امروز روز زمین پاک بود. توی پارک آب و آتش از طرف اداره محیط زیست استان تهران نمایشگاهی برپا شده بود. نمایشگاه محقری بود که البته با حضور مردمی که به … بیشتر بخوانید
روز خوب تولدم
امروز تولدم بود به همین سادگی تا حالا یک چهارم قرن زندگی کردم. احساس میکنم تا حالا عمرم رو مفید گذروندم و از این سالها در مجموع راضی ام مخصوصا که سیل تبریک ها امروز بهم ثابت کرد چقدر دوست خوب دارم. دوستایی که خیلی هاشون از فیلتر زمان و مشکلات گذشتند و بازهم تولدم … بیشتر بخوانید
قزوین گردی- حمام قجر و چند جای دیگر
همین که داشتیم می رفتیم سمت ماشین از سر کوچه ای رد شدیم که در گذشته تمام اهالی اون دعا نویس بودند. اسم قبلی این کوچه قافله باشی بوده اما تابلوی جدید اون ابتدای خیابان هلال احمر کوچه شهید علی اکبر کاوه است. می گفتند دم در هر خونه ای چندین جفت کفش بود … بیشتر بخوانید




