معلم های دیروز- معلم های امروز
امروز رفته بودم دیدن یه دوست خیلی عزیز. دوستی که دوره ی کوتاه ولی دشوار بیماری رو گذرونده بود و حالش خیلی بهتر بود. متاسف شدم که وقت بیماری نبودم پیشش اما حاش بدتر از اونی بوده که بخواد کسی رو از خودش باخبر کنه. یه روز بعد از سالها کش و واکش توی محل … بیشتر بخوانید
سالی که گذشت یا تجربه ی یکسال مادر بودن
امسال هم تمام شد رفت پی کارش امسالی که برای من و حتما خیلی های دیگر پر از سختی بود، پر از ناراحتی. نه اینکه خوشی نبود اما آنقدر کفه ی سختی هایش سنگین بود که خوشی ها وقت نمی کردند مرهم شوند و التیام بدهند. امسالِ من، از همین موقع های 89 شروع شد. … بیشتر بخوانید
:)
سلام. سلام به دوستای خوبم این روزا حالم خیلی بهتره. دارم زندگی میکنم ، بیشتر لبخند میزنم و گاهی هم می خندم. آروم آروم شروع کردم به بلند شدن و ایستادن و اطراف رو نگاه کردن و اوضاع رو بررسی کردن و آماده شدن برای تصمیم گیری و حرکت کردن شرط ادب بود که بعد … بیشتر بخوانید
زیبای همگانی
ماجرای عجیب غریب تموم شد و من موندم با یه عالمه خستگی، یه عالمه کوفتگی، یه عالمه نیاز. به شدت، شدت، شدت دلم میخواد ساعتها پاهامو دراز کنم تو آب گرم دریای بندرعباس، نه هیچ جای دیگه. پاهامو دراز کنم تو دریایی که زمان بپگیهام تجربه ش کردم نه این غریبه ای که الان هست. … بیشتر بخوانید
لعنت به من، لعنت به تو، لعنت به زندگی
لعنت به این حسی که هیچ جور افسارش دستم نمیاد. لعنت به حالی که خوب نمیشه لعنت به این زندگی عوضی که هی ادمو مینداه تو ماجراهایی که دلش نمیخواد وقتی توی زندگی برسی به نقطه ای که هیچ کس نباشه بتونی راحت بهش محبت کنی و راحت بهت محبت کنه یعنی دیگه خدا هم … بیشتر بخوانید
زمین بایر
اینجوری میشه که بعد از روزهای روز، بارون تموم میشه و سر و صداها میخوابه نه از سر اینکه قائله به ظاهر ختم شده چون مگه اون روزی یه لیوان آبی که شابد بخوری شاید نخوری و دوروز در هفته 8 ساعت سر بچه های مردم داد بزنی و بقیه روزا هم از سر شلوغی … بیشتر بخوانید
سرم به ارتفاع تنت درد می کند
وفتی روز به روز چیزایی که فراموش می کنی بیشتر میشه وقتی روز به روز آدمایی که بهشون بدقول میشی بدتر نگاهت می کنن وقتی دلت نمی خواد به هیچ کدوم از خاطرات زندگیت دوباره نگاه کنی وقتی هنوز توی تنت یه جای خالی حس می کنی وقتی که با هزار این در و اون … بیشتر بخوانید
معلمی در جسم یک پرنده شکاری
امروز لیل رو برده بودم مدرسه. به پسر های کلاس اولی نشان بدهم. وقتی داشتم برای بچه ها قصه ی زخمی و معلول شدنش رو می گفتم اصلا فکر نمی کردم تا این حد تاثبر پذیر باشند. بچه ها یاد گرفتند که اشتیاقشان را کنترل کنند و زیر گوش پرنده داد نکشند. یاد گرفتند از … بیشتر بخوانید
اولین روز معلمی من
پژوهش درس میدهم به دبستانی ها نتیجه کار عالی بود. همانی بود که دلم می خواست ببینم. اینکه اول دبستانی ها بعد از دیدن فیلم لاک پشت و لمس لاک پشت و مقایسه آن با خودش و بازی کردن در مورد آن چهاردست و پا کف کلاس راه بیافتند و ادای لاک پشت در بیاورند … بیشتر بخوانید
بزن باران
دو دسته از آدمها هستند که زیر بارون به شدت خیس میشن طوری که آب از موها و بینیشون جاری میشه. آدمهایی که توی دنیا چیز زیادی ندارند و آدمهایی که توی زندگیشون چیزی برای از دست دادن ندارند. مثل من که کله داغم با هیچ آبی سرد نمیشه؛ حتی اگه کاسه ی آسمون بشکنه … بیشتر بخوانید
هدیه ای که خوشحال نمی کند
پسرک مثل یک مسافر کارکشته رفتار میکند. بالغ و منظم. کارهایی که باید قبل از رفتن انجام بدهد را سر و سامان می دهد و هی اشکم را در میاورد. اول اینکه راه افتاده برای تک تک زنهای زندگی اش هدیه های ماندنی میخرد. برای من، مامان و حالا دنبال تاریخ تولد تنها مادربزرگمان میگردد … بیشتر بخوانید
فوران آدرنالین در خیابان
کارم کشیده به داد زدن و فحش دادن به پلیس توی خیابان حال معده م این چند روز اخیر اصلا خوب نیست و آدرنالینم خیلی بالاست. امروز مثل همیشه و مثل همه با حوصله پشت تمام چراغ قرمزها صبر کردم و بعد از عرض خیابون رد شدم. مثل بچه آدم. وسط میدون صادقیه مثل همیشه … بیشتر بخوانید
اندر احوالات پایان روزهای «بازیابی خویش»
روزهای بازیابی خویش تموم شد. حالم را حسابی جا آورد. مخصوصا که به یک مسافرت شاد به سرزمین شگفت انگیز ایلام ختم شد. دیدن جنگل های بلوط و سنجاب های بازیگوش، در نوردیدن دره زینگان با اون دیوار های نمناک و آبچکان و مناظر کیف دار، رود سیمره، قایق سواری و دراز کشیدن توی رودخانه. … بیشتر بخوانید
از تجربیات یک نیمه مربی بسکتبال. شروع تمرین ها
امروز سومین جلسه تمرین بچه ها بود. من دو هفته دیر رسیدم و امروز اولین روزی بود که سر تمرین تیم بسکتبال نوجوانان منطقه حاضر بودم. دارند برای مسابقات استان تهران آماده می شوند. اولش خیلی روی ماجرا سوار نبودم. هنوز ایده ای برای تمرین دادن بهشون ندارم و از بچه های دیگه کمک می … بیشتر بخوانید
کلاغ ها هار نمی شوند
اتفاقی که دوست نداشتم افتاد. از انیستیتو پاستور زنگ زدند خانه که به یاسمن بگویید فردا حتما برای تزریق نوبت دوم سرم هاری مراجعه کند. دوست نداشتم به خانه زنگ بزنند. از طرفی این جور موقع ها یادم می رود که شماره خانه را اشتباه بدهم. مامانم پرسید برای چی رفته بودی واکسن هاری بزنی؟ … بیشتر بخوانید
روزهای بازیابی خویش. ظهر روز سوم
ساعت 12. دفتر انجمن یوزپلنگ ایرانی کلاغ ها ذاتا جَلد هستن امروز روز تنهایی بود. دنبال هرکی گشتم یه گپی بزنیم کسی وقت نداشت. ریسک مرخصی وسط هفته و قرار گذاشتن های یه دفعه ای همینه. اینه که «لارا فابین» هی توی گوشم شعر خوند و باهم راه افتادیم دنبال چند تا ریزه کاری عقب … بیشتر بخوانید
روزهای بازیابی خویش. ظهر روز دوم
اگه رفیق دیوونه ای داشته باشی که فقط به خاطر دیدن تو 220 کیلومتر از شمال بکوبه بیاد تهران و فرداش برگرده بره بقیه کارشو پی بگیره با اینکه میدونه هفته بعد بازم می بینید همو… یعنی می تونی حس خوب دوست داشته شدن رو تمام مدت دیدار زیر دندون مزمزه کنی. این دو … بیشتر بخوانید