زمستان در گیلان
بعد از چند ماه به یک سفر کاری خیلی خیلی خوب رفتم. رفته بودیم سمت گیلان و بعضی روستاهایش. کمی سرد بود و صبح ها تا ساعت 10 مه حسابی و کیف دار که خواب را از سرم میپراند و می نشاند پشت پنجره ماشین که زل بزنم به اینهمه زیبایی پنهان وروباه خیالم بدود … بیشتر بخوانید
سالی که گذشت یا تجربه ی یکسال مادر بودن
امسال هم تمام شد رفت پی کارش امسالی که برای من و حتما خیلی های دیگر پر از سختی بود، پر از ناراحتی. نه اینکه خوشی نبود اما آنقدر کفه ی سختی هایش سنگین بود که خوشی ها وقت نمی کردند مرهم شوند و التیام بدهند. امسالِ من، از همین موقع های 89 شروع شد. … بیشتر بخوانید
:)
سلام. سلام به دوستای خوبم این روزا حالم خیلی بهتره. دارم زندگی میکنم ، بیشتر لبخند میزنم و گاهی هم می خندم. آروم آروم شروع کردم به بلند شدن و ایستادن و اطراف رو نگاه کردن و اوضاع رو بررسی کردن و آماده شدن برای تصمیم گیری و حرکت کردن شرط ادب بود که بعد … بیشتر بخوانید
زیبای همگانی
ماجرای عجیب غریب تموم شد و من موندم با یه عالمه خستگی، یه عالمه کوفتگی، یه عالمه نیاز. به شدت، شدت، شدت دلم میخواد ساعتها پاهامو دراز کنم تو آب گرم دریای بندرعباس، نه هیچ جای دیگه. پاهامو دراز کنم تو دریایی که زمان بپگیهام تجربه ش کردم نه این غریبه ای که الان هست. … بیشتر بخوانید
هم اتاقی شلخته
هم اتاقی جدیدمو معرفی می کنم: بلغور! البته گاهی فضول هم بهش میگم. تو این دو روزی که آوردمش خونه تلافی تمام مارها و لاک پشت ها و بقیه حیوونایی که اتاقمو با نزاکت تمام تمیز نگه داشته بودن درآورد و تمام سوراخ سنبه های اتاق و بلکه پذیرایی رو با فضله های گرد و … بیشتر بخوانید
لعنت به من، لعنت به تو، لعنت به زندگی
لعنت به این حسی که هیچ جور افسارش دستم نمیاد. لعنت به حالی که خوب نمیشه لعنت به این زندگی عوضی که هی ادمو مینداه تو ماجراهایی که دلش نمیخواد وقتی توی زندگی برسی به نقطه ای که هیچ کس نباشه بتونی راحت بهش محبت کنی و راحت بهت محبت کنه یعنی دیگه خدا هم … بیشتر بخوانید
زمین بایر
اینجوری میشه که بعد از روزهای روز، بارون تموم میشه و سر و صداها میخوابه نه از سر اینکه قائله به ظاهر ختم شده چون مگه اون روزی یه لیوان آبی که شابد بخوری شاید نخوری و دوروز در هفته 8 ساعت سر بچه های مردم داد بزنی و بقیه روزا هم از سر شلوغی … بیشتر بخوانید
سرم به ارتفاع تنت درد می کند
وفتی روز به روز چیزایی که فراموش می کنی بیشتر میشه وقتی روز به روز آدمایی که بهشون بدقول میشی بدتر نگاهت می کنن وقتی دلت نمی خواد به هیچ کدوم از خاطرات زندگیت دوباره نگاه کنی وقتی هنوز توی تنت یه جای خالی حس می کنی وقتی که با هزار این در و اون … بیشتر بخوانید
معلمی در جسم یک پرنده شکاری
امروز لیل رو برده بودم مدرسه. به پسر های کلاس اولی نشان بدهم. وقتی داشتم برای بچه ها قصه ی زخمی و معلول شدنش رو می گفتم اصلا فکر نمی کردم تا این حد تاثبر پذیر باشند. بچه ها یاد گرفتند که اشتیاقشان را کنترل کنند و زیر گوش پرنده داد نکشند. یاد گرفتند از … بیشتر بخوانید
هم اتاقی عزیز
امشب یک مهمون عزیز دارم. یک لیل کوچک (لیل به فتح ل اول و سکون دو حرف آخر) یک پرنده واقعا زیبا که با آن چشمهای سیاه و شفافش اطراف را نگاه می کنه و فکر می کنی داره شیطنت می کنه. واقعا هم منتظره یه اتفاقی بیافته مثلا چیزی رو پرت کنم یه گوشه … بیشتر بخوانید
اولین روز معلمی من
پژوهش درس میدهم به دبستانی ها نتیجه کار عالی بود. همانی بود که دلم می خواست ببینم. اینکه اول دبستانی ها بعد از دیدن فیلم لاک پشت و لمس لاک پشت و مقایسه آن با خودش و بازی کردن در مورد آن چهاردست و پا کف کلاس راه بیافتند و ادای لاک پشت در بیاورند … بیشتر بخوانید
یا این ماجراها باید همین الان تموم بشه با بعد از تموم شدنش من خودمو می کشم کی میگه سختی ها آدم رو میسازه؟ من با هر امتحان الهی بیشتر به پایان خودم نزدیک میشم. تنها چیزی که الان ازش مطمئنم اینه که یه چیزی باید تموم بشه یا من یا این مشکلات با زندگی … بیشتر بخوانید
پنج حکایت بارانی
پرده چهارم:
جابجا بساط چتر فروشی برپاست. مارک هایشان اکثرا مشابه است و قیمت ها متفاوت. چتری که توی پاساژ آسمان ونک باید بخری 15-20 هزار تومان، کنار خیابان میخری 3-4 هزار تومان.
هر بار یاد حکایت ژاپنی می افتم که مادری دو پسر داشت، یکی چتر می فروخت و دیگری بادبزن. روزی که آفتاب بود پیرزن دعا میکرد باران ببارد که پسر اولش ضرر نکند، روزی که بارانی بود دعا میکرد هوا آفتابی شود تا پسر دوم بی پول نماند. یادم نیست نتیجه آخلاقی قصه چه بود اما…
بزن باران
دو دسته از آدمها هستند که زیر بارون به شدت خیس میشن طوری که آب از موها و بینیشون جاری میشه. آدمهایی که توی دنیا چیز زیادی ندارند و آدمهایی که توی زندگیشون چیزی برای از دست دادن ندارند. مثل من که کله داغم با هیچ آبی سرد نمیشه؛ حتی اگه کاسه ی آسمون بشکنه … بیشتر بخوانید
هدیه ای که خوشحال نمی کند
پسرک مثل یک مسافر کارکشته رفتار میکند. بالغ و منظم. کارهایی که باید قبل از رفتن انجام بدهد را سر و سامان می دهد و هی اشکم را در میاورد. اول اینکه راه افتاده برای تک تک زنهای زندگی اش هدیه های ماندنی میخرد. برای من، مامان و حالا دنبال تاریخ تولد تنها مادربزرگمان میگردد … بیشتر بخوانید
فوران آدرنالین در خیابان
کارم کشیده به داد زدن و فحش دادن به پلیس توی خیابان حال معده م این چند روز اخیر اصلا خوب نیست و آدرنالینم خیلی بالاست. امروز مثل همیشه و مثل همه با حوصله پشت تمام چراغ قرمزها صبر کردم و بعد از عرض خیابون رد شدم. مثل بچه آدم. وسط میدون صادقیه مثل همیشه … بیشتر بخوانید
طرف رفته نشسته رو دیواره غار عکس گرفته. این غار رسوبی کتله خور در زنجان هست. به شوخی و کنایه بهش میگم آخه پسرجون، این چه کاریه کردی؟ فکر نمی کنی این رسوبات خراب میشن؟ تو که میدونی چند صد سال طول میکشه تا نمی دونم چند میلیمتر از اینا تشکیل بشه… میگه میدونم اما … بیشتر بخوانید


